خرید بک لینک
خیلی کم مینویسم و خودمم شرمنده ام از شما دوستانی که لطف میکنید و هر روز به اینجا سر میزنید... میخواستم یه پست فضایی بذارم ولی اصلا شرایط پیش نمیاد بشینم باخیال راحت کاری بکنم... این پست توی پیش نویس ها بود گفتم بذارم فعلا... رفته بودم مسواک بزنم دیدم رو دیوار دستشویی این کاغذ چسبونده شده!!!... خیل

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:36

دچار احساسات متناقضی شدم... احساس میکنم باید عجله کنم.. نمیتونم چیزی که تو مغزم هست رو مکتوب کنم... اینم از محدودیت های زبان... دیگه وقت نشستن و منتظر انجام شدن کارا پشت سر هم نیست.. همیشه تو زندگی یه راهی رو فقط رفتم.. فقط راه

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 8:53

امروز یه فرشته به دنیا اومد...
خدا تورو از بهشت برای من فرستاد، تا بشی عزیزترینم روی زمین... تا باتو معنی دوست داشتن واقعی و پاک رو تجربه کنم...
واسه داشتنت خدارو صدهزار بار شکر میکنم ...

دست پدر مادرت رو میبوسم که همچین فرشته ای تربیت کردن...
توی خواب دیشبم مامان جونم منو بوسید و منم دستشو بوسیدم... مامان جون مهربون و فداکارم مرسی که عشق منو به دنیا آوردی :)


برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

یاد آن لبخندش که می افتم نمیتوانم که عاشقش نباشم...وقتی شیشه های درخشان چشم هایش، نور را به چشم های من بازتاب میکرد... آن تعجب یواش همراه با لبخند... اصلا همه چی اش یواش است، تعجبش، ناراحتی اش، خوشحالیش... و من چقدر یواش بودن را دوست دارم... میدانم که سالها جزئیات آن روز با کیفیت 1080p جلوی چشمانم خواهد بود اما کاش چشم ها قدرت فیلمبرداری داشتند... چشم ها شاید نه، اما فیلمش را به بچه هایم نشان میدهم و میگویم ببینید... آن روز اولی که پدرتان را دیدم :) حتما داستان عاشقانه قشنگی خواهد شد...

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

نمیدانم از ساعت 8 بود که نگران و منتظر بودم یا ساعت 7 که حرف میزدیم یا ساعت 6 که در راه بودید یا ساعت 5 که رفتنت را یادآوری کردم... یا ساعت 1:22 دقیقه بامداد 1 بهمن 1395... یا شایدهم ساعت 4:27 دقیقه بعداز ظهر 23 دی 1395 وقتی که نمیدانستم خداوند برای ما چه در نظر دارد... امشب وقتی نور بنفش چشمک زن را روی گوشی ام دیدم و با دست لرزان صفحه را پایین کشیدم و در میان کلمات زیادی که نوشته بودی دنبال یک چیز میگشتم.. تنها یک چیز... اینکه توان پاهایم گرفته شد و به میز تکیه دادم و چند ثانیه ای خیره ماندم و بعد شروع به گریه کردم دلیلش فقط آن کلمه لعنتی نبود.. چون به تنهایی بی معنی است... فقط تورا مرور میکردم و یاد لبخند کمرنگ غروب 3 بهمن 1395 می افتم که با وجود گرفتگی و غم همچنان از لب های زیبایت محو نمیشد .. به تمام سالهای تنهایی شما فکر کردم.. به دردِ دلی که برای من نوشته بودی... قرار شده است نه تنها تو، که حتی من هم امتحان الهی شوم... گرچه همچنان معتقدم خداوند بنده ای را امتحان نمیکند.. معتقدم خداوند به بنده های خوبش فقط خیر می رساند... دلگرم شدن با این حرف سخت است... عزیزترینم... خداوند مهربا

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

میدونی ناراحت میشم از آدمایی که فقط دین رو تو ظاهر خلاصه میکنن... اما پاش بیفته حاضرن پدرشون رو بشورن بندازن رو بند رخت، حاضرن دل بقیه رو بکشونن، حاضرن خیلی کارا بکنن.. چندوقت پیش یه کامنت تو یکی از وبلاگا دیدم، که شخصی بخاطراینکه یک پدر دست روی فرزندش بلند کرده بود معتقد بود که: خیلی بابای کم شعوری هست و اگر جای بچه اش بود دیگه باباهه رو آدم حسابش نمیکرد..." و از قضا این شخصی که همچین حرفی زده بود به ظاهر آدم مذهبی هستن.. ولی باید بگم پدر ینی همون کسی که توی اون قرآنی که آیه هاشو صرفا میخونین، اگه بچه شو هم بکشه براش قصاصی در کار نیست... یعنی حالاحالاها باید بددددویی تا بتونی به پدرت برسی... هرچقدم که بگی بهم افتخار میکنی اما من بازم میگم بچه خوبی نبودم ... باباجونم مامان جونم دعام کنید بچه ام از خودم بهتر بشه... اینکه چندوقت یه بار بری خونه و یهو ببینی دیگه غذای بدون نمک میخوره، با چاییش فقط توت یا انجیر میخوره، وقتی داری آشپزی میکنی میاد تو آشپزخونه میگه باباجون روغن کم بریز... اینکه کجا بودم این همه مدتی که این تغییرا یواش یواش اتفاق افتادن؟؟؟... حتی وقتی مادر بزرگ فوت

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

"روزهارا با شِکْوه های بی حاصل، خاطرات جانگزا و امیدهای یاس آمیز سر میکرد، شبها تپش شدید قلب و فشاری که در وجودش حس میکرد از خواب بازش میداشتند و در کابوس های وحشت آور غرقه می ساختند... کابوس هایی که از تب و تاب درونش بدل به قصه های مصور جن و پری می شدند که همچون هیولایی هراس آور بودند، کابوس هایی به صورت دستهای مرگ آور که میخواستند او را در آغوش گیرند، هیولاهایی وحشت انگیز که با چشمان شرربار به او مینگریستند...پرتگاه هایی که سرگیجه آور بودند و چشمان بزرگ و شعله وری که به او خیره میشدند...از خواب پرید... دید تنهاست و ظلمت شب سرد و محزون پاییزی او را در برگرفته، هوای محبوبش را کرد و بعد مویه کنان سر در بالشش که از اشک مرطوب شده بود، فرو برد..."میشه شعر گفت بدون اینکه حرف زد...خدا چیکار میکنه؟؟ حرف نمیزنه.. اما یعنی شعر هم نمیگه؟؟* هرموقع دلم بخواد و...

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

تواین مدت یه چندجا مصاحبه رفتم و از قضا وقتی قبول میشدم هم نمیرفتم.. قبلنا فقط وقتی دعوتم میکردن به خودم زحمت نمیدادم وقت خودم و اونارو بگیرم و اذیت و آزارم در همین حد بود :)) .. این سری پیشرفته تر شدم :)).. ینی میرفتم و وقتی میگفتن اوکیه بیا قرارداد ببند میگفتم نمیام :|||||||||||||| البته هم آقام ناراضی بود بخاطر دلایل منطقی و هم پدرم که کلا... درنتیجه دیدم چه کاریه :)) .. فلذا فعلا برنامه شغلی تدارک ندیدم :|||| من یه مدلی ام که وقتی بدونم چیزی مهمه برام و نتیجه اش برام مهمه در موردش صحبت نمیکنم مگر اینکه موعدش فرا برسه.. بعد یه کاریو نمیکنم نمیکنم نمیکنم اما وقتی تصمیم بگیرم انجام بدم دیگه جدی انجام میدم :|مثلا الانا وقتم یکم تلف شده اما اوکیه! جبران میشهدر این راستا یادم نیس کی اینجوری میگفت که: ما ایرانیا کاری که 50 سال دیگه قراره انجام بدیم رو الان میگیم، برعکسش مثلا انگلیسیا (فک کنم) کاری رو که 50 سال پیش کردن رو الان میگن :)) ... من در دسته دوم قرار میگیرم...

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

الان داشتم میخوابیدم که چشم هایت... آخ... قربان چشم هایت بروم قربان چشم های روشن ات بروم... امروز، تو از پنجره به ترافیک پارک وی نگاه میکردی و با آرامش همیشگی ات از خاطراتت برایم میگفتی و... من... من؟؟؟ و من به تلالو نور در چشم های روشن تو... ای جانم... هیچوقت فکر نمیکردم چشم ها از همچین قدرتی برخوردار باشند...هیچوقت فکر نمیکردم چشم ها بتوانند این حجم عظیم از عشق را به تنهایی به دوش بکشند... هیچوقت فکر نمیکردم چشم ها هم ممکن است عزیز باشند... اصلا... با خودم میگفتم یعنی چه که میگویند چشم هایش!؟ ... یعنی چه که اینهمه چشم های محبوبشان را ستایش میکنند؟؟ اما امروز است که میفهمم چشم هایت... عزیزترین دارایی من...

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

امروز یعنی ساعت 5 عصر 3 اسفند 95میخواستم زود برسم... من نزدیکتر بودم اما بیشتر تو راه بودم :))... اون از شریف اومد زودتر از من رسیدمیگفتم وسایل ال هستن اونا :))... وای که نمیشه هیچی رو ازش پنهان کرد... باهوش من :*دوس داشتم شمعارو فوت کنه... دوس داشتم یکی فیلم بگیره، و بقیه دست بزنن و منم همزمان بوسش کنم و ته ریش قشنگش صورتمو نوازش کنه.. دوس داشتم وقتی شالگردنشو میندازم آروم گردنشو بو کنم و ببوسمش... دوس داشتم وقتی ساعتو براش میبندم انگشتامو رو پوستش بکشم و موهای دستشو نوازش کنم.. دوس داشتم وقتی تو دمای منفی 65 درجه قطب جنوب :)) سردم شد تو بغلش گرم میشدم... دوس داشتم وقتی بلند شدیم دستمو دور بازوش حلقه میکردم و بهش تکیه میدادم...اما ان الله مع الصابرین :))خدایا؟ خداجونم؟ میشه زودتر اموالم رو بهم بدی؟؟ یک دنیا ممنونت میشم :))دارم فیلما و عکسایی که گرفتمو میبینم... قربون انگشتای کشیده ات بشم.. قربون چال لپت بشم وقتی که یواش میخندی... اونجوری لبخند نزن :* .. اونجوری قلمبه سلمبه حرف نزن... اونجوری نگام نکن... اما اگه میخوای برات بمیییییییرم همه اینکارارو بکن...تو یواش لبخند بزن تا من اون دن

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

میگم که... سال 96 هم ساعت 13 تحویل میشه.. حالا کاری به دقیقه اش ندارم (آیکن عصبانی) به قول استیلاف جاخالیا گولم زدن :)) دیروز ساعت 5 اینا بود که داشتم بهش میگفتم که: یادته پارسال توهمین روز یعنی پنج شنبه، همین ساعت داشتیم تو حیاط شریف قدم میزدیم؟ و تو داشتی دانشکده هاتون رو بهم نشون میدادی؟؟ و منم به هیشکدومش نگاه نمیکردم؟؟ :))))))بعد دوباره دیروز داشت درباره کفشش صحبت میکرد و من باز یادم افتاد که اون موقع هم همین کفشای 361 ، پاش بودن :))..کلا این روزا همه چی به 13 اسفند ربط پیدا میکنه :)اصلا عکس پروفایلم هم عکس خودشو گذاشتم وقتی داشت ارائه میداد :*.. یادمه اون روز چطوری خودمو به دانشکده رسوندم.. بعد رفتم بالا .. کلی رفتم بالا .. رفتم سالن مطالعهبعد از چند دقیقه اومدم بیرون از یکی که جلو سالن مطالعه بود پرسیدم که چرا نیستن پس.. گفت باید برید پایین بعداز عرشه و یه همچین آدرسی تقریبا .. قیافه منو میگی پوکر :|||با اینکه دفعه اول نبود که اسم عرشه رو میشنیدم (قبلا از اقامون شنیده بودم و یکی دوباری هم تو وبلاگای این ور اون ور دیده بودم) اما خب بازم باعث نشد که عادی به گوشم شنیده شه :| .. ر

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

باورم نمیشه .. پیش من نشستی.... :)) شعر خطاب به بربری بود.. بله بربری.. فک میکنید کم چیزیه؟؟؟ نخیر .. هرچیزی لیاقت میخواد و خلایق هرچه لایق ... لطفا اسم تافتون و سنگک و امثالهم رو هم پیش بنده نیارید...همینی که من میگم :/ صبح بیدار شدم و دیدم بابایی نون گرم خریده... طبق معمول سنگک بود ... اما صبرکن... دارم چی میبینم؟؟؟ بربری ام خریده ... وای! درحالیکه بربری رو درآغوشم فشار میدادم ، از زهر هجری که کشیده بودم که مپرس، براش تعریف میکردم... بعد در یک حرکت انتحاری بربری رو افقی کردم رو میز.. انتظار داشتید تا ابد بغلش کنم؟ وقتی گوشت خوشمزه شو زیر دندونام میکشیدم سرم رو به نشانه لذت تکون میدادم و با نفس عمیق به سقف نگاه میکردم...درانتها از صمیم قلب ازش تشکر کردم... سعی نکنید احساسات منو جریحه دار کنید چون مطمئنم بربری جان هم از خوشحالی من خوشحاله :p فکر کنم بدون اغراق بیش از یکسال بود که بربری نخورده بودم... نونوایی بغل خوابگاه سنگک داره و خسته شدم از بس سنگک خوردم.. نمیدونم چرا من ترک نشدم؟! .. دلیل از این محکم تر دیگه؟ :)))

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

صفحه بندی